حيواني با دندانهايي که مدام بزرگ وبزرگتر ميشدند.آنقدر که سرم را زير لحاف ميکردم و ساعتها دلهره را از روزني استنشاق ميکردم.
حالا ميدانم که< يک سر و دو گوش >سايه ي نورهاي رقصان آب حوضمان بوده که که بر روي سقف حال ميافتاد.
راستي يک سر و دو گوشتان به ياد داريد؟
بنويسيد

چرا این کلمات
همه به شکل بوسیدن ادا می شوند
به شکل آرزوی کاشتن گلی بر خاک رهگذر پنجره ها
و چرا تمام خاطره ام از تشنگی شب
به شکل تنگ آبی است که مادر
در یک شب شرجی بر بالای بالینم می گذارد و می رود
وماهی کوچکی از تنگ می پرد در دهان تشنه ام
و می رود تا قلبم
وبه رنگ خون می شود
تا در هر طلیعه بهار
از حجم سبز درختان سیراب نشوم و ماهی کوچک سرخ
بیاید در گلویم
و من حرفهای سرخ را طوری ادا کنم
که به شکل هیچ مبارکبادی نباشد
واگر پای عکسی یادگاری را بنویسم
امضایم به شکل ماهی سرخ کوچکی باشد
که دهانش نیمه باز است
که انگاری
از غرقابه خون نفسش تنگ آمده است
و من انگار از تمام گلهای گلستان سعدی و بوستانش
گلایه دارم
ومی خواهم حافظ و خواجو را به جان پیاده روهای خیابان خیام بیندازم
همان خیابانی که دنیا مرا به درختان بلند چنارش اضافه کرد
تاسرشار شوم از رباعی های ناقص آبکی ده سالگی ام
و هوس شکستن سر پاسبان
با تیر وکمان هنوز با من باشد
که به روی سیاه کرک های خیابان
کلت می کشید
و من بجایشان فرار می کردم وپایم همیشه به چیزی گیر میکرد
و زانوی شلوارم همیشه شرمنده چرخ خیاطی مادر بود
و شاید روزی دوباره برگشتم
تا شیشه بیندازم زیر پلهای کوچک آهنی نهر شاه باد
تا ببینم آن ماهی شکم گنده تنبل
فارغ شده است یا نه
و شاید ماهی گلویم را همانجا پیش فامیلهایش جا گذاشتم
حالا بگذارآن نامه که از همین آب گرفته بودم را برایت بخوانم
هرچند هنوز نمی دانم
چرا آنها که زیاد از عاشقیت سرشان می شود
نا مه هایشان را به آب می دهند
و حالا که هر چه می نویسم
از نفس تنگی ماهی گلویم نشانی دارد
بگذار بی طاقتی کنم وراستش را بگویم
من همیشه دوست می داشتم
نامه هایی که برای تو می نوشتم
همان بالای نهر شاه باد رها کنم
و تو یا خدا آن پایین بودید و
اشکهای عاشقیت را از آب توی کاغذ سوا می کردید
اشکهای من سرخ بود و از جنس پولکهای آن ماهی
که در گلویم نفسش بی طاقت است
و این نامه ها هم که همه به امضای اوست و گرنه
من که دیوانه نبودم که بر آب نامه رها کنم و
دست این کوچه ها هم
که هیچکدامشان به دریا نمی رسد
اما من دهانم زیر ناودان ها باید باز باشد
تا ماهی سرخ گلویم جستی بزند ومن فرصت کنم
از عاشقی و تنهایی نامه ای برای تو بنویسم
و بگویم من هم چون آدمهای بالای نهر
چاره ای ندارم جز اینکه نامه به آب دهم و
مشتی آب در جیبم بریزم و
بیاورم برای گلدان خشک پنجره های خیالم
تا نیمه شبها گلی که در ذهنم رویش می کند
تشنه نماند
حالا ببین چه مانده است از کلمات
کلماتی که نه حافظانه بود و نه سعدیانه
رباعی های آبکی آدمهای خیابان خیام بود
که سه پاره بودندو مصرع آخرشان را
حتما تو باید می سرودی
رویاهایم طعم یک بعدازظهر زمستانی می دهند